سفر
سلام..
داداشی گل من خداراشکر حالش بهتر شده ...
الان رفته مسافرت و چند روزی میشه که ندیدمش...
دلم داره براش پر میکشه و وقتی عکساشو نگاه می کنه نزدیکه که گریه کنم...
دلم می خواد زودتر بزرگ بشی...
می خوام منو بشناسی...
دوست دارم ببینم تو با وجود کوچیکیت می تونی حس کنی من خواهرتم...
بین من و بقیه فرق بذاری...
برام بخندی...
این روزا بغلی شدی خفن...
گیر دادی به من و فقط بغل من ساکت میشی...
گاهی تا منو نبینی شروع می کنی به گریه...
با اینکه کمر درد می گرفت و خسته می شدم....
اما خیلی کیف میده اگه واقعا توهم بهم عادت کنی....
اگه توهم دوستم داشته باشی...
نمی دونی چقدر دوست دارم...
دلم می خواد مث بچه خودم باهات رفتار کنم....
شاید مامان سنش بالا باشه و نتونه تو آموزش کمکت کنه...
اما من همیشه کنارتم و از همین الان دنبال بازیهای آموزشیم ...
مامان و بابا خیلی دوست دارن ....
بابا هروقت میاد خونه هنوز در رو باز نکرده میگه جیگر باباشه...
مامانم که مدام قربون صدقت میره...
مامان کلا احساساتش را بروز نمیده و من تاوقتی عروسی نکردم نتونستم بفهمم چقدر دوستم داره!!!
اما بابا خیلی بااحساسه و نمونه یه بابای مهربون و خوبه که هیچی برام کم نگذاشت...
داداشیتم که دیگه نگو ...
خیلی هواتو داره و مراقبته...
البته اون هواسش به منم هست...
درسته بی معرفت هست و وقتی میره مسافرت یه زنگم نمیزنه حال منو بپرسه اما...
همیشه مثل کوه پشتمه و تو لحظات سخت زندگی گاهی تنها تکیه گاهم بوده...![]()
این روزا دارم تقویم برات طراحی می کنم و یکم سرم شلوغه....
نگاه نکن وبت عکس نداره !!!
قالبش ساخت خواهری نیست!!!!
خواهرت انقدرها هم بی دست و پا نیست هاااااااا![]()
کلی برای خودش هنرمنده...![]()
تقویت که درست بشه یه قالب خوشگلم درست می کنم که هرکسی اومد کیف کنه و هوس کنه که یه خواهر مث من داشته باشه......![]()
بدون همه دوست داریم و از به دنیا اومدنت خیلی خوشحالیم.![]()


سفر
